محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

538

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و اين مثل شد . و نهشل بن حرى بن ضمره بن جابر تميمى در اين باب گويد : « مولايى كه خلاف من كرد و راى خويش را به كار بست . » « چنان كه در بقه كس اطاعت قصير نكرد . » « و چون سرانجام كار عيان شد . » « آرزو كرد كه اطاعت من كرده بود . » و عربان گفتند « در بقه كار تمام شد » و اين مثل شد . و جذيمه ، عمرو بن عدى را جانشين خود كرد و عمرو بن عبد الحى را سالارى سپاه داد . آنگاه با سران قوم خويش برفت و از كنارهء غربى فرات رهسپار شد و چون به فرضه رسيد قصير را پيش خواند و گفت : « راى تو چيست ؟ » قصير گفت : « در بقه از راى چشم پوشيدى . » و اين مثل شد . آنگاه فرستادگان زبا با هديه ها و تحفه ها به استقبال جذيمه آمدند و به قصير گفت : « چه مىبينى ؟ » قصير گفت : « چيزى اندك در حادثه اى بزرگ » و اين مثل شد . » سپس گفت : « سپاه به تو مىرسد اگر پيش روى تو شدند اين زن راست مىگويد . » و اگر به دو سوى شدند و ترا از پس احاطه كردند سر خيانت دارند و بر عصا نشين كه من بر عصا به دنبال تو ميآيم و عصا اسب جذيمه بود كه مانند نداشت و سپاه بيامد و ميان وى و عصا حايل شد و قصير سوار آن بود و چون جذيمه وى را بديد كه بر عصا مىرود گفت : « دور انديشى بر پشت عصا است » و اين مثل شد . و نيز گفت : « هر كه بر عصا باشد گمراه نشود . » و اين نيز مثل شد . و قصير تا غروب آفتاب بر عصا برفت و اسب سقط شد كه راهى دراز رفته بود و برجى آنجا بساختند كه برج